تبليغاتX
فصل سبز
 

من نیست شدم درتو ...

گرچه اندوه سردی برقلب فولادی ام چنبره زده اما زیبا تر ازاین رباعی درنیافتم . هنوز همه تو نشده ام اما آرزویی جز سرشار بودن از تو ندارم ! دل بی تاب است و تنهایی اش را با من قسمت می کنم . نمی دانم چه می نویسم انگشتانم ناخودآگاه نام تورا می نگارند :
« خدا عشق دریا »

ای زندگی و تن و توانم همه تو


جانی و دلی ای دل و جانم همه تو


توهستی من شدی از آنی همه من


من نیست شدم در تو از آنم همه تو

 


 

نوشته شده توسط مینا گر عشق در سه شنبه بیست و دوم دی 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


برسان باده...

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی

حالیا عکس رخ ماست در آیینه جام
تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی

بس که شستیم به خوناب جگر جامه جان
نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی

حق بدست دل من بود که در معبد عشق
سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی

در فرو بند که چون سایه در این خلوت غم
با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی


 

نوشته شده توسط مینا گر عشق در سه شنبه بیست و دوم دی 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


حرامتان باد

کاروان فرزندان پیامبر، آرام آرام به کوفه نزدیک می شود.

فرستادگان ولایت اموی نیز آرام آرام به کاروان نزدیک می شوند.

اسب های خسته و سواران خسته تر...

اسب های تشنه و سواران تشنه تر...

امیر قافله، تاب خستگی و تشنگی دشمنانش را نیز ندارد:

- مشک ها را بیاورید و سواران و اسبها را سیراب کنید!

 کمی که آرام می شوند لب به سخن می گشایند و از سقا می پرسند:

- به کجا می روید؟

- به کوفه

- نمی توانید!

- ناخوانده نیستیم؛ با هجده هزار دعوت نامه آمده ایم!

- ما از دعوتنامه های تان خبری نداریم؛  همین بس که ولیّ امر مسلمین، به شما اجازه ورود به کوفه را نداده است؛ یا دست های خود را برای بیعت آماده کنید یا شمشیرهاتان را برای جنگ!

- عقبة بن سمعان، خورجین های نامه را به شما نشان می دهد... ما برای جنگ نیامده ایم و برای بیعت نیز هم! کسی مثل من با کسی مثل یزید بیعت نمی کند؛ او خون انسان را به آسانی می ریزد و حرمت اوامر و نواهی الهی را می شکند، پس اگر راهی به کوفه نیست بگذارید به مدینه باز گردم...                                                                                                               

- راه سومی نیست؛ ما از آن کسان نیستیم که این نامه‌ها را به تو نوشته‌اند؛ به ما امر کرده اند که هرگاه تو را دیدیم از تو جدا نشویم مگر آنکه تو را نزد عبید الله بن زیاد ببریم...                                                                                                                                                

صدای امیر قافله، کوتاه می شود و صدای فرستاده ولایت اموی بلندتر که: ای حسین! به خدا قسم اگر بجنگی کشته خواهی شد!

و می شنود: مرا از مرگ می‌ترسانی؟ آیا گمان می‌کنی اگر مرا بکشید خاطرتان آسوده خواهد شد؟ اشتباه می‌کنید!

کتاب "ارشاد شیخ مفید" داستان را ادامه می دهد، اما چندان نیازی به خواندن ادامه اش نیست، هست؟

داستان از همیشه روشن تر است!

 سخن این نیست که میان امیر قافله و  "ولایت أموی" دعوایی ست که با مذاکره قابل حل است؛

کسی بر منبر رسول الله نشسته و به نام او بر امت او ظالمانه حکم میراند و اینک از حسین می خواهد که صورتی تازه از ولایت رسول الله را به رسمیت بشناسد!

صورتی که در آن می توان نماز خواند و دروغ نیز گفت.

می توان قرآن تلاوت کرد و انسان را نیز کشت.

می توان امیر مومنان بود و بر رنج آدمیان خندید.

حسین حاضر است تا دعوت میزبانان پشیمانی که گرفتار ترس و شک و تعلّق اند را ندیده بگیرد و به مدینه بازگردد؛ اما حاضر نیست صورتی تازه از "اسلام رحمت و عدالت" را به رسمیت بشناسد و می گوید: "نه تنها من که مثل من نیز با مثل یزید بیعت نمی کند"

مگر میان این کاروان که به اجبار، ره به کربلا می برد با کاخ نشینان أموی چه تفاوتی هست؟ مگر نه اینکه هر دو به یک آیین، نماز می گذارند و به رسالت یک پیامبر شهادت می دهند؟

و همه ی داستان، همین جاست: تفاوت "مثل من" با "مثل یزید"!

بگذار أمویان، "ولیّ امر مؤمنان" بمانند، اما تاریخ به یاد داشته باشد که فرزند پیامبر با او بیعت نکرده است!

بگذار حسین در مدینه، خانه نشین باشد اما تاریخ بداند که هر که بر منبر پیامبر، بالا و پایین می رود مسلمان نیست!

بگذار کاروان راه به مذبح کربلا کج کند و به مسند خلافت کوفه نرسد!

 مگر نه اینکه آدمی به خاک آبرو می دهد؟

بگذار یک خیمه ی سوخته به کاخ برافراشته بیارزد!

بگذار پرچم حرم، دست حرامیان باشد؛ مگر نمی توان به کربلا رفت و به خاک، آبرویی تازه داد اما به صورتی وارونه از اسلام رضایت نداد؟

بگذار یک محرم الحرام بر حرامیان خوش باشد؛ مگر نمی توان هزار محرّم را بر آنها حرام کرد؟

 این وعده ی خداست که حرم بندگان او، تابِ حرامی ندارد!

بگذار این محرّم نیز بگذرد!


 

نوشته شده توسط مینا گر عشق در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


برای دوست ...

پروردگارا به جلال و شکوهت قسمت می دهم
به عزت و صلابتت قسمت می دهم
به بزرگواری و عیب پوشی ات قسمت می دهم
به مهربانی و عاشقیت قسمت می دهم

که شفا بدهی دل بیمار مرا
وبیمارانی را که از این دل آلوده درد می کشند

دوستت دارم خدا
تنهایم مگذار که جز تو پناهی ندارم
یوسف


 

نوشته شده توسط مینا گر عشق در پنجشنبه پنجم آذر 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


آشغال ترین جای دنیا

حسرت نبرم به خواب آن مرداب / کارام درون دشت شب خفته است
دریایم و نیست باکم از طوفان / دریا همه عمر خوابش آشفته است

سال۱۹۸۲تصمیم گرفتم همه چیز را رها کنم و جهان را بگردم تا در زندگی ام به معنایی تازه دست یابم. دراین سرگردانی دوره ای در هلند درمکانی به نام«کولموس»زندگی کردم . اشخاصی که با هم پیوندی داشتند در آنجا جمع می شدند .
شبی یک خانم هلندی از من پرسید که برزیل چگونه جایی است . شروع کردم به صحبت در باره مشکلاتمان ٬درباره فقدان آزادی ـ درآن زمان تحت یک رژیم نظامی زندگی می کردیم ـ بدبختی و مشکلات یک هنرمند.
سپس گفتم:اما شما در بهترین مکان دنیا زندگی می کنید٬زندگی در بهشت چگونه است؟؟!
خانم هلندی زمان طولانی ساکت ماند و سپس پاسخ داد:
«آشغال ترین جای دنیاست٬اینجاهمه چیز قطعی است ٬ نه مبارزه ای هست و نه هیجانی . کاش من هم مشکلات شما را داشتم٬در این صورت این احساس را می یافتم که بخشی از انسانیت هستم!»

پائولوکوئیلو


 

نوشته شده توسط مینا گر عشق در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


خدا اینجاست !

 دنبال خدا نگرد ..... خدا در بیابان های خالی از انسان نیست ......

 خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست ..... خدا در مسیری که به تنهایی آن را سپری می کنی نیست .... خدا آنجا نیست .... به دنبالش نگرد.

 خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست. در قلبیست که برای تو می تپد .... خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد ... خدا آنجاست ...

 خدا در خانه ای است که تنهایی در آنجا نیست، در جمع عزیزترین هایت است ...

 خدا در دستی است که به یاری می گیری ... در قلبی است که شاد می کنی، در لبخندی است که به لب می نشانی ......... خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست .... لابلای کتاب های کهنه نیست ....

این قدر نگرد .... گشتنت زمانیست که هدر می دهی ... زمانی که می تواند بهترین ثانیه ها باشد .... خدا در عطر خوش نان است ، آنجاست که زندگی می کنی و زندگی می بخشی خدا در جشن و سروریست که به پا می کنی ... آنجاست که عهد می بندی و عمل می کنی ....

خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسانها نگرد ... آنجا نیست .... او جایی است که همه شادند، جایی است که قلب های شکسته ای نمانده ... در نگاه پرافتخار مادریست به فرزندش، و در نگاه عاشقانه زنی به همسرش، و در اندیشه کودکی که می پندارد پدرش قهرمانیست در دنیا .... قویترین است و کاملترین ... همه چیز را می داند. آخر او پدر من است .... خدا را در غم جستجو نکن، در کنج خاک گرفته آنچه که سال ها روایت کرده اند نگرد ... آنجا نیست ... خدا را جای دگر باید جستجو کنی .... جوانمردهایی که با پای پیاده میروند به جستجوی خدا او را نخواهند یافت ...

 خدا نزدیکتر از آنست که فکر می کنیم در فاصله نفس های من و توست که به هم آمیخته .... در قلبیست که برای تو می تپد .... در میان گرمای دستان ماست که که به هم پیچیده....

خدا اینجاست مهربان من اینجا ....


 

نوشته شده توسط مینا گر عشق در شنبه سی و یکم مرداد 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


جوانمرد و دیگر هیچ ...

 

سفر زیبایی بود . گرچه مدتش کم بود ولی زیبایی های دریا و جنگل و کوه و بودن با دوستان زمان را ازیادمان برد . در لحظه بودیم و لذت می بردیم . کنار دریا آرزوی دل های دریایی داشتیم و از جنگل درس زیبای طبیعت می گرفتیم .

سعادتی بود تا شبی در کنارشیخ ابوالحسن خرقانی باشیم . یاد کتاب جوانمرد عرفان نظر آهاری افتادم گفتم روایتی از چهل روایتش را بنویسم :

روایت یکم: عالِم هر بامداد که بیدار می شود ٬ درجستجوی علم است ٬ می رود تا علمش را افزون کند . زاهد هر بامداد که بلند می شود در جستجوی زهد است ٬ می رود تا زهدش را زیاد کند . اما جوانمرد هر بامداد که برمی خیزد در جستجوی عشق است ٬ می رود تا دلی را شاد کند !!

روایت چهارم : گفتند آن مردماهی گیر است ٬ آن مرد از دریا ماهی می گیرد . گفتند آن مرد کشاورزاست ٬ آن مرد در زمین دانه می کارد . جوانمرد گفت : نیکوتر آن مردی است که از خشکی ماهی می گیرد و دانه اش را در دریا می کارد . ونیکوتر آن مردی است که می تواندازآب آتش بگیرد و از زمین آسمان برداشت کند . ممکن را به ممکن رساندن کار مردان است ٬ اما کار جوانمردان آن است که ناممکن را به ممکن سازند . هزاران معجزه میان آسمان و زمین معطل است . دستی باید تا معجزه ها را فرود آورد . وآن دست جوانمرد است .

روایتی که من عاشقش هستم ! : روبه بالا و رو به پایین نماز می خواند . رو به چپ و رو به راست ٬ به رکوع می رفت . به پس و به پیش و به زیر و به زبرقنوت می خواند . می چرخید و سلام می داد . می رقصید و به سجده می افتاد . خدا گفت : چه می کنی با این همه شور و با این همه بی پروایی؟ می خواهی به دیگران بگویم چه می کنی تا بیایند و سنگسارت کنند ؟ جوانمرد گفت : تونیز می خواهی به دیگران بگویم که چقدر مهربانی و چقدر بخشنده تا همه بی پروا طغیان کنند؟! خداوند گفت : جوانمردا توچیزی نگو من نیز چیزی نخواهم گفت !

جوانمرد خندید و جوانمرد چرخید و جوانمرد رقصید . ونام آن چرخیدن و خندیدن و رقصیدن نماز شد !

 


 

نوشته شده توسط مینا گر عشق در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


چشمی که بر او گریه مستانه زند موج

بحری است که از گوهر یکدانه زند موج  

آن تحفه که آید به نظر دانه اشک است

دریای کرم از پی این دانه زند موج

بحری است لبالب شده از گوهر مقصود

چشمی که در او گریه مستانه زند موج

آن راز که در حوصله بحر نگنجد

تا عرش خدا در دل دیوانه زند موج

تا دایره بر دایره سلسله برپاست

زنجیر تو بر گردن دیوانه زند موج

هوای گریه دارم...

 


 

نوشته شده توسط مینا گر عشق در جمعه نهم مرداد 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


 

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد                          دل رمیده ی ما را انیس و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت                     به غمزه مساله آموز صد مدرس شد

مردی از خویش برون آمد و در ظلمات جهل بذر روشنایی پاشید .

میلادش مبارک .

 


 

نوشته شده توسط مینا گر عشق در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


مهربانم ای خوب

مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا بین ادمهایی که همه سرد و غریبند با تو تک وتنها به تو می اندیشد وکمی دلش از دوری تو دلگیر است.

مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر در مانده و شب وروز دعایش اینست زیر این سقف بلند هر کجایی هستی به سلامت باشی ودلت همواره محو شادی وتبسم باشد.

مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش همه ی هستی ورویایش را به شکوفایی احساس تو پیوند زده و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد .

مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو تک وتنها با تو پر از اندیشه وشعر است و شعور پر احساس وخیال است و سرور.

مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است وبه یادت هر صبح گونه ی سبز اقاقی ها را از ته قلب ودلش می بوسد و دعا میکند که این بار تو با دلی سبز وپر از ارامش راهی خانه ی خورشید شوی وپر از عاطفه و عشق و امید به شب معجزه وآبی فردا برسی......

 

 


 

نوشته شده توسط مینا گر عشق در جمعه بیست و ششم تیر 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


بیابان را ...

بیابان را سراسر مه گرفتست

چراغ قریه پنهان است

موجی گرم در خون بیابان است

بیابان، خسته
لب بسته
نفس بشکسته

در هذیان گرم مه، عرق می ریزدش آهسته از هر بند

«بیابان را سراسر مه گرفته است» [می گوید به خود، عابر]
سگان قریه خاموشند
در شولای مه پنهان، به خانه می رسم.

گل کو نمی داند. مرا ناگاه در درگاه می بیند.                                                                       به

چشمش قطره اشکی، بر لبش لبخند، خواهد گفت:
«بیابان را سراسر مه گرفته است...با خودم فکر می کردم که مه گر همچنان تا صبح می پایید، مردان جسور از خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند.»


بیابان راسراسرمه گرفته است.

چراغ قریه پنهان است، موجی گرم در خون بیابان است. بیابان خسته، لب بسته، نفس بشکسته در هذیان گرم مه عرق می ریزدش آهسته از هر بند...


احمد شاملو

 


 

نوشته شده توسط مینا گر عشق در جمعه دوازدهم تیر 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


آزادی ؟!!!

نیستی تا ببینی

         چگونه فریب و دروغ

              در بند بند این جمجمه های کرم خورده

به هم در پیچیده است . . .

 

آنجا که نان شان

             شباهنگام طعم خون می گیرد . . .

 

و مجیز گویان

      نام خدا بر زبان دارند

           اما هر روز . .  سجده بر ظلم می کنند . . .

 

چماق حماقت بر سر می گردانند

                و نام خدای را می برند ! ! !

 

استخوان نحیف گرسنگان می شکنند

     و دریغا . .

             که مستانه فریاد پیروزی سر می دهند ! ؟

 

و آزادی را به گمان خویش

    با حلقه ی محاصره ای تنگ

                 به خفقان می کشند ؟ !

 

نیستی تا ببینی

        سکوت آمران و حاکمان را

             که بر پایه های سست تکیه زده اند . . .

 

و روی خویش را به انکار اینهمه جنایت

                                         بگردانند ؟ ؟ ؟ ! ! !

 

یادتان باشد

          که سکوت ما

            به عربده ی خود فروشی شمایان

                                              نمی شکند . . .

 

اما طوفان اینهمه راستی

                    و بی گمان . . آنهمه خون . .

حقیرانه بر خاکتان خواهد افکند . . .

 

شمشیر و کابل و

       شلنگ و چماق و خنجر و . . . گلوله

               به یکی فریاد حنجره ی زخمی ی ما . . .

بر بی اعتقادی

                 قلب خودتان

                        فرو در خواهد نشست .

 

                                  ( امیر بابک یحیی پور )

                  برگرفته از وبلاگ دوست داشتن دست های تو

 


 

نوشته شده توسط مینا گر عشق در شنبه ششم تیر 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

تقدیم به امیر و محبوبه که خاطرشون برام خیلی عزیزه :

شما با هم زاده شده اید و باید که پیوسته با هم باشید .

با هم باشید تا آن هنگام که مرگ بال های عمرتان را پر کند .

حتی در خاطره خاموش خداوند هم با هم باشید .

اما بگذارید در هنگام با هم بودن صفایی در میانتان باشد .

وبگذارید که باد های آسمان بین شما در رقص و پایکوبی باشند .

یکدیگر را دوست بداریداما از عشق زنجیر مسازید .

بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحل های جانتان در تموج و ترنم باشد .

جام های یکدیگر را پرکنید اما از یک جام منوشید .

از نان خود به یکدیگر هدیه دهید اما هر دو از یک قرص نان تناول مکنید .

به شادمانی با هم برقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هر یک برای خود تنها باشد .

هم چون سیم های عود که هریک در مقام خود تنهاست اما همه باهم یک آهنگ را می نوازند

دل هایتان را به هم بسپارید اما تن به اسارت یک دیگر ندهید .

زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دل های شما را در خود نگه دارد .

در کنار هم بایستید اما نه بسیار نزدیک .

زیرا ستون های معبد با جدا بودن از یکدیگر بار را بهتر کشند .

وبلوط و سرو در سایه هم به کمال رویش نرسند .

دوستون دارم .


 

نوشته شده توسط مینا گر عشق در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


در کوی نیک نامان...

امیدوارم که تموم این مدت در مورد سیاست اشتباه فکر کرده باشم . همین !

با من صنما دل یک دله کن         گر سرننهم وانگه گله کن

خدایا ببار اون ابر رحمتت رو بر سر ما که سخت آلوده به دروغ و گناهیم . ببار !

باز باش ای باب رحمت تا ابد        بارگاه مالهو کفوآ احد

الیس الصبح بقریب ؟...

لا تقنطوا من رحمة الله


 

نوشته شده توسط مینا گر عشق در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


سال نو مبارک

باز بوی روز نو میاد و جشن های ایران باستان ولی ای کاش الانم مثه همون موقع ها فرهنگ و ادب و هنر دغدغه ی همه ی پارسیان بود . اما همه ی ما باید تلاش کنیم و هرکس به اندازه ی وسع خودش .

مطمئنم کنار همه ی ما هست چرا که خودش گفته نیت پاک از شما و بقیش با من .

 اما در باب خداوند زیبا تر از اندیشه ی ملاصدرا نمی بینم  :

من که عاشقش شدم ! ملاصدرا رو میگم ... اما بعد از یه مدت طولانی برگشتم تا سال نو رو به همه ی عزیزانم تبریک بگم . امیدوارم امسال یه سال پر برکت برای همه مون باشه مخصوصا برای عزیزان من و از همه مهم تر باغ فرهنگ ترشیز که با تمام وجودم براش تلاش می کنم تا یه روزی در صدر ببینمش و زنگار آیینه ی فرهنگ این مرز و بوم رو پاک کنم . شاید امسال بهترین سال زندگی من بود اما هر روز به فکر بهتر شدن هستم و همه ی هستی رو فرا میخونم تا دوباره بهترین سال زندگی رو داشته باشیم . با تمام وجود دوستون دارم .

  گل در بر و می برکف و معشوق به کام است...

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه‌های شسته ، باران خورده ، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ‌های سبز بید

عطر نرگس ، رقص باد

نغمه‌ی شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

 

نرم نرمک می‌رسد اینک بهار

خوش بحال روزگار

 

خوش بحال چشمه‌ها و دشت‌ها

خوش بحال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش بحال غنچه‌های نیمه‌باز

خوش بحال دختر میخک که میخندد به ناز

 

خوش بحال جام لبریز از شراب

خوش بحال آفتاب

 

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه‌ی رنگین نمی‌پوشی بکام

باده‌ی رنگین نمی‌بینی به جام

نقل وسبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می‌باید تهی است؛

 

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ…

 

فریدون مشیری

 


 

نوشته شده توسط مینا گر عشق در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


به نام گل سرخ

بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب
که باغ ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان ‚ دوباره بخوان ‚ تا کبوتران سپید
به آشیانه خونین دوباره برگردند
بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد
پیام روشن باران
ز بام نیلی شب
که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد
ز خشک سال چه ترسی
که سد بسی بستند
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز
و در برابر شور
در این زمانه ی عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب
تو خامشی که بخواند ؟
تو می روی که بماند ؟
که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند ؟
از این گریوه به دور
در آن کرانه ببین
بهار آمده
از سیم خاردار
گذشته
حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست
هزار اینه جاری ست
هزار اینه
اینک
به هم سرایی قلب تو می تپد با شوق
زمین تهی دست ز رندان
همین تویی تنها
که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی 

           

 


 

نوشته شده توسط مینا گر عشق در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


عاشقی و شیدایی

آزاد آزادم ببین چون عشق درگیر من است
دیگر گذشت آن دوره که تقدیر زنجیر من است

شاید نمی دانی ولی از خود خلاصم کرده ای
آیینه خالی فقط امروز تصویر من است

با عشق تو بر باد رفت آن آبروی مختصر
من روح بارانم ببین ، چون عشق تقدیر من است


 

نوشته شده توسط مینا گر عشق در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


ای صبا ای پیک دورافتادگان

 

...ناگهان جرقه‌اي در ظلمت، انفجاري در سكوت!

 سيماي تابناك «شهيدي كه زنده بر خاك قدم برمي‌دارد»،

 از اعماق سياهي‌ها، از انبوه تباهي‌ها!

 چهرهء روشن و نيرومند يك «اميد»، در شب ظلماني «يأس»!


باز از خانهء خاموش و غمزدهء فاطمه

 - اين خانهء كوچكي كه از همهء تاريخ بزرگتر است-

 مردي بيرون آمد:

 خشمگين ومصمم، و در هيأتي كه گويي بر سر همه قصرهاي قساوت و

پايگاههاي قدرت، آهنگ يورش دارد،

 و گويي قلهء كوهي است كه آتشفشاني بيتاب را در خود به بند كشيده است

و يا تندبادي است كه خداوند بر اين قوم عاد فرستاده است و اكنون وزيدن آغاز مي‌كند!


مردي از خانهء فاطمه بيرون آمده‌است!

 مدينه را مي‌نگرد و مسجد پيامبر را! و مكه ابراهيم را،

 و كعبه به بند نمرود كشيده را، و اسلام را، و پيام

محمد(ص) را، و كاخ سبز دمشق را و در بند كشيدگان را و ...


مردي از خانهء فاطمه بيرون آمده‌است!

 بار سنگين همهء اين مسئوليت‌ها بر دوش او سنگيني مي‌كند.

 او وارث رنج بزرگ انسان است،

 تنها وارث آدم، تنها وارث ابراهيم و ... تنها وارث محمد! و ...


مردي تنها!


اما، نه! دوشادوش او،

زني نیز از خانهء فاطمه بيرون آمده‌است،

 گام به گام او؛

 نيمي از بار سنگين رسالت برادر را او بر دوش گرفته‌است!


مردي از خانهء فاطمه بيرون آمده‌است،

 تنها و بي‌كس، با دستهاي خالي،

 يك تنه بر روزگار وحشت و ظلمت و آهن يورش برده‌است.

 جز «مرگ» سلاحي ندارد!

اما او، فرزند خانواده‌اي است كه «هنر خوب مردن» را،

 در مكتب «حيات»، خوب آميخته‌است.

...آموزگار بزرگ شهادت اکنون برخاسته است...

 

آن شنیدستی که هنگام نبرد

عشق با عقل هوس پرور چه کرد

          آن امام عاشقان پور بتول

            سرو آزادی ز بستان رسول

                      الله الله بای بسم الله پدر

                        معنی ذبح عظیم آمد پسر 

                                سر ابراهیم  و اسماعیل بود

                                      یعنی آن اجمال را تفصیل بود

                           شوخی این مصرع از مضمون او                           

                         سرخ رو عشق غیور از خون او  

           در میان امت آن کیوان جناب

    همچو حرف قل هو الله در کتاب

 

چون خلافت رشته از قران گسیخت

حریت را  زهر اندر کام ریخت

                          موج خون او چمن ایجاد کرد

                              تا قيامت قطع استبداد كرد

بهر حق در خاک و خون غلطیده است

  پس بنای لا اله گردیده است

                   مدعایش سلطنت بودی اگر

                      خود نکردی با چنین سامان سفر

                     عزم او چون کوهساران استوار                                         

                  پایدار و تند سیر و کامکار

          تیغ بهر عزت دین است وبس

       مقصد او حفظ آیین است و بس

                                ما سوا الله را مسلمان بنده نیست

                                    پیش فرعونی سرش افکنده نیست

                                        خون او تفسیر این اسرار کرد

                                       ملت خوابیده را بیدار کرد

                           نقش الا الله بر صحرا نوشت

                       سطر عنوان نجات ما نوشت

               رمز قران از حسین آموختیم

ز آتش او شعله ها اندوختیم

                           تار ما از زخمه اش لرزان هنوز                        

                              تازه از تکبیر او ایمان هنوز

ای صبا ای پیک دور افتادگان

   اشک ما بر خاک پاک او رسان .


 

نوشته شده توسط مینا گر عشق در دوشنبه شانزدهم دی 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


خدا در خویشتن پیداست

خدا در خویشتن پیداست

من از جهانی دگرم                         ساقی از این عا لم واهی رهایم کن
نمی خواهم در این هیبت بمانم                بیا از این تنه آلوده و غمگین جدایم کن
تو را اینجا به صدها رنگ می جویند                            تو را با حیله و نیرنگ می جویند
تو را با نیزه ها در جنگ می جویند             بیا از این تنه آلوده و غمگین جدایم کن
تو جان می بخشی واینجا                 به فتوای تو میگیرند جان از ما

نمی دانم کی ام من  نمی دانم کی ام من
                                              آدمم  روحم خدایم یا که شیطانم نمی دانم
تو با خود آشنایم کن 

 اگر روح خداوندی دمیده در روان آدم و حواست
                                          پس ای  مردم خدا اینجاست خدا اینجاست

خدا در قلب انسانهاست
به خود آ تا که در یابی خدا در خویشتن پیداست


 

نوشته شده توسط مینا گر عشق در سه شنبه دهم دی 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


غوغای عشق بازان

 

سلام برحسین و نهضت ارغوانیش                             سلام بر حسین و عشق جاودانیش

وسلام بر دوستان عزیزم .

مدتی بود غایب صحنه بودم . اما مهم اینه که دوباره با غوغای عشق بازان برگشتم .

هر سال می آد و میره و از کنارش بی تفاوت عبور می کنیم . ولی اگه یه کمی با خودمون فکر کنیم

می بینیم نهضت بزرگتر از اونیه که فکرش رو بکنیم . درواقع سرمشقیه برای همه ی بشریت .

کاری ندارم به اونایی که از ظن خودشون برداشت های خودشون رو دارن و جز سیاست هیچ چیز رو

نمی بینن . اما این غوغا یه ویژگی بزرگ داره . هرچی بنویسیم و بخونیم قلم از نوشتنش بر نمیاد .

اون هم اینه که انسان عاشق همیشه برنده است . حال در هر شش گوشه ی دنیا می خواد باشه .

یه خواهش دارم و اون هم اینه که بیندیشیم ...

به امید اون روزی که همه ی ما انسان هایی عاشق باشیم و خود رو کنار بذاریم ...

چون عاشق تمام  وجودش دیگران هستند .

 

ای خورشید خوبان می جوشد اندرونم                         یک ساعتم بگنجان در سایه ی عنایت

 

حسین را می بینم که عاشقان را سلام می کند ...

 


 

نوشته شده توسط مینا گر عشق در سه شنبه دهم دی 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


بدرخشیم ...

این نور و گرمایی که می روید ز خورشید

در پهنه منظومه ما

جان آفرین است.

هستی ده و هستی فزای هرچه در روی زمین است

ما هیچ یک مانند خورشید

نور و گرمایی که جان بخشد به این عالم نداریم

اما به سهم خویش و در محدوده خویش

ما نیز از خورشید چیزی کم نداریم.

با نور و گرمای«محبت»

نیروی هستی بخش«خدمت»

در بین مردم می توان آسان درخشید

بر دیگران تابید و جان تازه ای بخشید،

مانند خورشید!

                        

         «فریدون مشیری»

 

اما براستی آیا دین به غیر از محبت چیز دیگری است ؟


 

نوشته شده توسط مینا گر عشق در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


عشق پاک

ای شب ، به پاس صحبت دیرین ، خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داریم

با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند ، بشتابد به یاریم


ای دل ، چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

 با او بگو که مهر تو از دل نمی رود
هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من


ای شعر من ، بگو که جدایی چه می کند
کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی

ای چنگ غم ، که از تو به جز ناله بر نخاست
راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی


ای آسمان ، به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بیابان گریختم

داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ریختم


ای روشنان عالم بالا ، ستاره ها
رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید

یا جان من ز من بستانید بی درنگ
یا پا فرانهید و خدا را خبر کنید


آری ، مگر خدا به دل اندازدش که من
زین آه و ناله راه به جایی نمی برم

جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من
از حال دل اگر سخنی بر لب آورم


آخر اگر پرستش او شد گناه من
عذر گناه من ، همه ، چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من
او هستی من است که آینده دست اوست


عمری مرا به مهر و وفا آزموده است
داند من آن نیم که کنم رو به هر دری

او نیز مایل است به عهدی وفا کند
اما - اگر خدا بدهد - عمر دیگری

ای دل ، چنان بنال که آن ماه نازنین                آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

.

.

.

دل تنگم


 

نوشته شده توسط مینا گر عشق در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


وپیامی در راه

          روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد

در رگ ها نور خواهم ريخت

و صدا درخواهم داد اي سبدهاتان پر خواب

سيب آوردم سيب سرخ خورشيد

خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد

زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهم بخشيد

كور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ

دوره گردي خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت

جار خواهم زد : آي شبنم شبنم شبنم

رهگذاري خواهد گفت : راستي را شب تاريكي است كهكشاني خواهم دادش

روي پل دختركي بي پاست دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت

هر چه دشنام از لب خواهم برچيد

هر چه ديوار از جا خواهم بركند

رهزنان را خواهم گفت : كارواني آمد بارش لبخند

ابر را پاره خواهم كرد

من گره خواهم زد چشمان را با خورشيد

 دل ها را با عشق

 سايه ها را با آب شاخه ها را با باد

و به هم خواهم پيوست خواب كودك را با زمزمه زنجره ها

بادبادك ها به هوا خواهم برد

گلدان ها آب خواهم داد

خواهم آمد پيش اسبان گاوان علف سبز نوازش خواهم ريخت

مادياني تشنه سطل شبنم را خواهم آورد

خر فرتوتي در راه من مگس هايش را خواهم زد

خواهم آمد سر هر ديواري ميخكي خواهم كاشت

پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند

هر كلاغي را كاجي خواهم داد

مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك

آشتي خواهم داد

آشنا خواهم كرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت

 

............................................

دوستاي عزيزم سلام

ازتون معذرت ميخوام كه يه مدت نبودم

به هر حال نميشد ديگه ...

اما از امروز دوباره شروع كردم با شاعر خوبي ها سهراب ...

 كه بعضي از شعراش واقعا زيبا هستند

ياعلي...


 

نوشته شده توسط مینا گر عشق در چهارشنبه یکم آبان 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت